دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

دینا جونم

این روزای دینا

دختر گلم این روزا هم شیطون شدی هم شیرین زبون. از صبح که بیدار میشی یه ریز حرف میزنی وقتی میخوابی خونه سوت و کور میشه. دیروز از خواب بیدار شدی میگی آنا شلوغ میکنه فکر کنم خواب دیده بودی. امروز پات یه کوچولو زخم شده میگی : پایم اوف شده بریم دکتر خوب شه. چنذ روز پیش بابایی خوابیده بود رفتی بهش گفتی : عسل دینا پاشو. خلاصه که بعضی وقتا یه حرفایی میزنی که هممون هنگ میکنیم. شیطونیاتم که دیگه گفتن نداره نباید هیچ چیزی سر جاش باشه. تا اتاقتو مرتب میکنم میری و همه رو میریزی به هم.اصلا هم با اسباب بازیات بازی نمیکنی.کفشای منو میپوشی روسری سر میکنی و میگی مهمون اومده. کلی از این کارات فیلم گرفتم تا وقت...
4 مرداد 1392

تولد بابایی

دینا جونم 10 تیر تولد بابایی بود صبح که بیدار شدی بهت گفتم امروز تولد باباییه توام ذوق کردی و واسه خودت میچرخیدی و تولد مبارک میخوندی شماره بابایی رو گرفتم گوشی رو دادم دستت تا به بابایی تبریک بگی توام گفتی : بابایی تولدت الابک فردای اون روز بابا کار داشت برای همینم بعدازظهر خونه موند تا کاراش را انجام بده منم تورو برداشتم رفتیم خیابون یه دوری زدیم و برگشتنی هم یه کیک خوشمزه برای بابایی گرفتیم تو راه دیگه داشتی خودتو میکشتی همش میخواستی کیک رو از صندلی عقب برداری و بخوری.به زور تونستم کنترلت کنم تا رسیدیم خونه ازم خواستی عروست کنم و نانای کنی آخه هنوز حال و هوای عروسی رو داشتی خلاصه که اون شب کلی به من و بابایی خوش گذشت از بس که...
23 تير 1392

سری دوم عکسا.....

خوب نوبتی هم که باشه نوبت عکسای عروسیه. ٤ و ٧ تیرماه عروسی دختر عمه مامانی بود که با پسر عموم ازدواج کرده.اولین عروسی بود که بردمت خیییلی بهت خوش گذشت.همش دوست داشتی بری وسط سالن و نانای کنی.یا اینکه بری بشینی پیش عروس. کلی هم با دوستا و فامیلا عکس یادگاری انداختی.در کل دختر خییییییییلی خوووووووبی بودی و اصلا اذیتم نکردی. راستی یادم رفت بگم اولین عروسی که رفتی مراسم عقد همین دختر عمه ام بود که خصوصی برگزار شد اونموقع تو ٤ ماهه بودی. خوب بریم سراغ عکسا..... ٤ تیر ماه مراسم حنابندون و ٧ تیر شب عروسی ...
12 تير 1392

سری اول عکسا.....

روزهای خوش 3 دخترعمو ...... حیاط خونه مامان جون...... یک سال پیش...... وقتی یه شازده کوچولو واسه دخترمون گل میاره..... شب نیمه شعبان خونه عمه مامانی.....     ...
9 تير 1392

ما برگشتیم

بعد از تقریبا یک ماه برگشتیم با کلی عکس و خاطرات خوب. تو این یک ماه هم اینترنتمون قطع بود هم حسابی سرمون شلوغ بود. عروسی پسر عمو و دختر داییم که خیییییییییلی خوش گذشت. تو پست بعدی عکسارو میذارم.منتظرمون باشین. ...
7 تير 1392

مسابقه وبلاگی

چند روزیه که از طرف دوستای گلمون به یه مسابقه وبلاگی( البته مسابقه که چه عرض کنم بیشتر شبیه آزمون روانشناسیه ) دعوت شدیم.امروز بالاخره وقت کردم بیام و به سوالا جواب بدم. 1- بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ ترس از دست دادن عزیزانم.حتی از فکر کردن بهش وحشت میکنم 2- اگر 24 ساعت نامرعی میشدی چیکار میکردی؟ خیلی جاها سرک میکشم احتمالا وقت کم بیارم. 3- اگر غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یکی از آرزوهاتو داشته باشه آن آرزو چیست؟ فقط و فقط خوشبختی دینا 4- از میان اسب و پلنگ و سگ و گربه وعقاب کدامیک را بیشتر دوست داری؟ ...
18 خرداد 1392

دینا و محمد معین

دینا جونم یه مدته که حسابی سرمون شلوغ شده و دیگه وقت نمیکنم بیام و وبلاگتو آپ کنم.پنجشنبه هفته گذشته با مامان محمدمعین (دوست دوران دانشگاهیم ) قرار گذاشتیم بریم پارک تا هم شما یکم بازی کنین و هم ما بعد چند سال همدیگرو ببینیم.به ما که خییییلی خوش گذشت همش دوست داشتی دست محمدمعینو بگیری و با هم راه برین ولی چون اون از تو بزرگتر بود زیاد باهات بازی نمیکرد.خلاصه کلی خوش گذروندیم. http://mohammad-moein.niniweblog.com/ اینم از عکسای این چند روز......   ...
15 خرداد 1392

این چند وقت...........

دینا جونم این چند وقت سرمون حسابی شلوغ بود و نتونستم وبلاگتو آپ کنم.پنجشنبه آنا (مامان بابایی ) مولودی خوانی داشت برای همینم این یه هفته داشتیم خرید میکردیم و اصلا وقت نشد بیام از شیطونیات بگم. دیگه حرف زدنت تقریبا تکمیل شده و داری کم کم جمله هارو کامل میگی مثلا چند روز پیش که داشتیم با هم میرفتیم خرید همین که رسیدیم و من ماشین و خاموش کردم برگشتی گفتی بنزین تموم شد امروزم که با مامانم تلفنی صحبت میکردی بهش گفتی ماجون پارچه بخر برام مامان جونم رفته پارچه خریده و یه چادر نماز برات دوخته . خلاصه حرفایی میزنی که هممون از تعجب این شکلی میشیم بریم سراغ عکسا..... دینا و امیر علی خونه مامان جون ...
7 خرداد 1392

دینا به مدرسه میرود...

دینا جونم چند وقت پیش ترانه های خاله ستاره رو برات خریدم یکی از آهنگاش در مورد مدرسه است یه روز که داشتی این آهنگ و گوش میکردی دیدم کیفتو برداشتی و رفتی دم در گریه میکردی و میخواستی که درو باز کنم پرسیدم کجا میخوای بری گفتی مدسه خلاصه از اون روز به بعد هر کی ازت میپرسه دینا کجا میخوای بری میگی مدسه اون روزم که رفته بودیم خونه خالم باز گریه کردی گفتی بریم مدسه شیما ( دختر خالم ) که تو مرکز آموزشی سما کار میکنه پیشنهاد داد یه روز ببرمت اونجا تا از نزدیک مدرسه رو ببینی و یه کم با بچه ها بازی کنی راستش چون من خودمم اونجا درس خوندم پیشنهادشو قبول کردم و روز چهارشنبه بردمت مدرسه.اولش که چراغای سالن خاموش بود یکم ترسیدی ...
19 ارديبهشت 1392

واکسن 18 ماهگی

دینا جونم دیروز دوشنبه 16 اردیبهشت نوبت واکسن 18 ماهگیت بود.از روز قبلش استرس داشتم آخه شنیده بودم واکسن 18 ماهگی نی نی هارو اذیت میکنه.شب که اصلا نتونستم بخوابم صبح زود پاشدم صبحونه ات رو آماده کردم و تا ساعت 9 به کارام رسیدم ساعت 9 اومدم بیدارت کردم دوست نداشتی از خواب بیدار شی انگار میدونستی قراره یه اتفاقی بیافته خلاصه صبحونه ات رو دادم و آماده شدیم که بریم.تو راه زنگ زدم به بابایی که  اونم مرخصی ساعتی بگیره و باهامون بیاد.بابایی رو از جلوی اداره برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت. اول خانوم دکتر قد و وزن و دور سرت رو گرفت و بعدش گفت آماده اش کنید تا واکسنشو بزنم.من که دل توی دلم نبود دستام میلرزید تو رو دادم بغل بابایی.خانوم دکتر...
19 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد